X
تبلیغات
زولا

سلام دوباره به همه اون اندک خواننده های وبلاگم که شاید و شاید دلشون برای نوشتن مطالبم تو این وبلاگ تنگ شده باشه. گفتم اندک برای اینکه نظرات و لایکها اندکه و بازدید بعصی مطالب چندسال قبلم بیشتر از مطالب فعلیه.

شاید اگه دوباره دغدغه ای ذهنی برام پیش نمی اومد دنبال مطلب نوشتن نمی اومدم. دغدغه ام هم اینه که هرچیزی شأن و جایگاهی داره که این جایگاه ها در حال فراموش شدنه. درست مثل همین نوشتن های ما که در حال عوض شدن و ضربه زدن به زبان فارسیه.   

اما این هم دغدغه اصلی من نیست. چند ماهیه که بعد از تحمل یه دوره بیکاری طولانی و گذروندن هفت خان رستم وارد یه سازمان دولتی شدم برای پست کارشناسی سازمان اما خوش خوشان پیداکردن کار چندروز دوام داشت چون یکی دوهفته بعد, از من خواسته شد در دفتر مدیرم مستقر شده و بعنوان مسئول دفتر ادامه کار دهم تا با محیط اداری آشناتر شده و بعنوان کارشناس بهتر جا بیفتم و به سایر بخش ها هم معرفی بشم. ظاهرا دلیل قانع کننده ای بود اما...

اما تصورم با آنچه شنیدم فرق داشت. دقایقی بعد از قبول استقرارم در دفتر مدیر بود که فهمیدم جایگزین فردی شده ام که تا چندی قبل آنجا بوده و بعد از بازگشت از مرخصی به علت اختلاف با مدیر باید از دفتر به قسمت دیگری می رفت.

با این هم کنار آمدم اما مسأله اساسی تر بود. باید یاد می گرفتم که با کدام مسئول چگونه تماس بگیرم و برقراری ارتباطات اداری چه سلسله مراتبی دارد و بعد از اینها تازه رئیس تماس چه اشخاصی را پاسخ می دهد و آن هائی را که پاسخ نمی دهد چگونه دست به سر کنم و...

همه اینها در طول یه روز کاری چند برابر می شد و خودخوری ها و استرس های من هم همینطور. چه کار باید می کردم که این انر پیش نیاید و چه کار کنم که ادامه نیابد؟ چه کنم که بخاطر این استرس ها اشتباهاتی رو مکررا و متوالیا انجام ندهم؟

شاید اگر در جا و پست اصلی ام باقی می ماندم بهتر بود. شاید اگر هر کس و هر چیز در جای خود باشد اوضاعمان بهتر از این ها باشد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد